تبليغاتX
!....وقتی که دلتنگم


!....وقتی که دلتنگم

WHEN I AM UPSET...!


می خواهم برگردم به روزهای کودکی....!


می خواهم برگردم به روزهای کودکی

آن زمان ها که :
پدر تنها قهرمان بود
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!
 

نوشته شده در ساعت 6:24 توسط دخترک قریه ی تنهایی (خاطره)| |

"خلاصه‌ کتاب سنگ صبور عتیق رحیمی"


عتیق رحیمی در خانواده‌ای لیبرال بزرگ شده و در نوجوانی به دبیرستان فرانسوی‌زبانان شهر کابل رفته است. وی در سال ۱۹۷۳ و همزمان با کودتای افغانستان و دستگیری پدر و عمویش به نویسندگی روی آورد و شروع به نوشتن کرد. پس از آزادی پدر رحیمی از زندان، خانواده وی به قصد مهاجرت به هند وطن خود را ترک گفتند اما عتیق رحیمی تا پس از کودتا موفق نشد به آن‌ها بپیوندد. وی در این زمان در معدنی در افغانستان کار می‌کرد و سپس بعدها در سال ۲۰۰۰ با الهام از این دوره از زندگی خود نخستین رمان خود را به زبان فارسی به نام «خاک و خاکسترها» منتشر کرد.

رحیمی در سال ۱۹۸۴ و با ناآرام شدن فضای سیاسی کشور به پاکستان رفت و سپس عازم فرانسه شد و پناهندگی سیاسی گرفت و در دانشگاه سوربن پاریس مشغول به تحصیل شد. رحیمی در نهایت در این دانشگاه از رشته علوم ارتباطات رادیویی دکترا گرفت. وی سپس با مرگ یکی از دوستان نزدیکش در جنگ افغانستان بسیار تحت تاثیر قرار گرفت و با الهام از دوران کار در معدن و مرگ دوست خود رمان "خاک و خاکسترها" را نوشت. وی چهار سال بعد در سال ۲۰۰۴ فیلمی بر اساس این رمان ساخت که مورد توجه بخش تماشاگران جشنواره بین‌المللی کن فرانسه قرار گرفت. وی همچنین پس از رمان "خاک و خاکسترها" دو رمان به نام‌های "هزاران خانه‌ی رویا و وحشت" و همچنین "بازگشت خیالی" را منتشر کرد و نخستین رمان فرانسوی خود را با نام "سنگ صبور"  منتشر کرد.

شبكه بی‌سی‌سی از قول رحيمی نوشته است: "به زبان فرانسه روی آوردم چون آزادی بيشتری در نوشتن به من می‌داد." 

رحيمی همچنان در اين باره گفته است: "وقتی ريشه‌هايم، زبانم، اصالتم را پيدا كردم ديگر سخت بود كه به فارسی بنويسم. به افغانستان بازگشتم و مدام می‌خواستم سئوال بپرسم و درباره تابوهای مردم كشورم مطلع شوم اما زبان مادری‌ام اين امكان را به من نمی‌داد.

رحیمی در گفتگو با بی‌بی‌سی در مورد اینکه چه‌چیزی وادارش کرد تا این داستان ("سنگ صبور") را به زبان فرانسه بنویسد، گفت: "من نوشتن را به زبان مادری‌ام (فارسی) دوست دارم اما در مواردی، در زبان مادری من، تابوهایی (خط قرمزهایی) به‌نام عفت‌کلام وجود دارد که حفظ آنها در ذهن من نهادینه شده است و وقتی شما بخواهید این تابوها را حفظ کنید بیان خیلی چیزها دشوار می‌شود.


«سنگ صبور» رمان عتیق رحیمی، نویسندۀ افغان، برندۀ جایزۀ گنکور سال 2008 شد که پرآوازه‌ترین جایزۀ ادبی فرانسه است. رحیمی اولین نویسندۀ فارسی زبان است که در طول بیش از صد سال عمرِ جایزۀ گنکور موفق به دریافت آن شده است.

این کتاب را که باز می‌کنیم، پیش از آنکه به آغاز رمان برسیم، دو یادداشت نگاهمان را به توجه فرا می خواند. اولین یادداشت می گوید که این داستان به یاد نادیا انجمن زن شاعر افغانی نوشته شده است که وحشیانه به دست شوهرش به قتل رسید. یادداشت دوم شعریست از آنتونن آرتو (Antonin Artaud)، شاعر فرانسوی، که ترجمۀ غیرشاعرانه و کلمه به کلمۀ آن چنین است «از تن به وسیلۀ تن با تن از سرمنشاء تن و تا تن.» شاید شاعر فرانسوی خواسته است بگوید که تن مبدأ و مقصد، منبع و محمل و حامل سرگذشت و روزگار انسان هاست. به سخن دیگر تن کاغذ است و قلم، جوهر است و متن و معنا.

با این دو نشانه که بر سر در این داستان نقش بسته است وارد فضا و در واقع اتاقی می‌شویم که داستان با دو شخصیت اصلیش در آن جریان می‌یابد. از این دو شخصیت یکی مردیست در حالت اغما، با چشمانی باز، با سرمی در تن و دراز کشیده بر تشکی رو به پنجره. دومی همسر و پرستار اوست که مراقب قطرات سرمی است که به تن مرد تزریق می‌شود، به چشم‌های باز مرد قطره می‌چکاند و به توصیۀ ملای محله هر روز یکی از نود و نه نام خداوند را نود ونه بار با چرخش دانه‌های تسبیح تکرار می‌کند.

شاید بتوان از عنصر سومی نیز سخن گفت که گویی در جلد یک دوربین فیلمبرداری نامرئی در گوشه‌ای از اتاق میخکوب شده است و در کار ثبت و نقل ماجراهائی است که در اتاق می‌گذرد. این دوربین نا پیدا راوی داستان است که بر خلاف معمول دانای کل نیست بلکه تنها آنچه در فضای تنگ اتاق می‌بیند و می‌شنود روایت می‌کند. این شگرد که نقش راوی را کم رنگ می‌کند خواننده را یکسر به فضای داستان می‌برد. رحیمی می‌گوید این داستان می‌تواند در افغانستان یا در جای دیگری از دنیا اتفاق افتاده باشد.

Tålmodighetens stein; seng-e-saboor

«سنگ صبور» داستان باز شدن زبان زنی است که در نو جوانی به مردی غایب به همسری داده شده است. مردی که به عنوان قهرمان جهاد شناخته شده ولی اکنون در پی یک نزاع خصوصی با همگنان خود در آستانۀ مرگ ایستاده است. مردی که همۀ ظواهر مردانگی را دارد، از غیرت گرفته تا میل به زن و به جنگ. زن در طول داستان در یک دردِ دلِ گاه ترس خورده، گاه جسورانه و گاه جنون‌آمیز تجربه‌های ناگفته و شاید تا به حال ندانستۀ خود را از کودکی تا آن روز را نقل می‌کند. این تک‌گویی خطاب به شوهر گاه رنگ عتاب و سرزنش به خود می‌گیرد. گاه لحن التماس و پرسش دارد و گاه پوزش است و تمسخر. در هر حال فاش‌گویی رازهائی است که همچون قطره‌هایی که از سرم به تن مرد می‌ریزد و یا دانه‌های تسبیحی که با یکی از نام‌های خدا – القهّار، الجبّار، الرحیم، الصبور. . .- می‌چرخد با دم و بازدم مرد محتضر هماهنگی دارد و قطره قطره و ذرّه ذرّه در فضای اتاق پراکنده می‌شود.

باز شدن زبان زن ره به گشوده شدن روزنه‌های تن و ذهن او می‌برد. قرآن و تسبیح کم کم به حاشیه می‌روند و خواهش‌های تن به بیان می‌آیند. زبان گویای زن دریچه‌های اندیشه و غور در رفتار مردمان را برویش باز می‌کند. در جایی، هنگامی که از شب زفاف و دلهرۀ پردۀ بکارت سخن می‌گوید از خود می‌پرسد «چرا مردان همیشه غرور و غیرت را به خون گره می‌زنند.» و «سنگ صبور» این پیوند نامیمون خون و خونریزی را با غرور و غیرت به صحنه می‌آورد. زن این افسانه را می‌شناسد که سنگ سیاه صبور که شنوندۀ خاموش راز‌ها و اندوه‌هاست سرانجام می‌ترکد و انسان دردمند را از غم‌ها رها می‌سازد. پس سرخوردگی‌ها و کابوس‌های خود را بی‌پروا به گوش مرد می‌ریزد. از حیله‌هایی که در کار شوهر کرده است و دروغ‌هایی که به او گفته است پرده بر می‌دارد.

این زن مانند دیگر شخصیت‌های داستان بی‌نام است. پس هر نامی را بر او، بر مرد و بر دیگر شخصیت‌ها می‌توان گذاشت. درد دل زن می‌تواند خطاب به مرد، به جامعه، به کشور ، به باورها و به خدا باشد. هریک می‌توانند سنگ صبوری باشند و سرانجام منفجر شوند. انفجاری که بی‌شک خونین و پایان‌ناپذیر است.

قدرت جا به جا شدن یا تداعی‌گری عناصر داستان از نقاط قوّت این رمان است. اتاق تنگ و کم اثاثیه‌ای که فضای داستان را می‌سازد می‌تواند سراسر افغانستان باشد که همچون سنگ صبوری اشباع شده در حال انفجاری ناتمام است و هنوز اثری از رهایی را نوید نمی‌دهد. زمان در این اتاق با شمار نفس‌های مرد و با شمار دور‌های تسبیح اندازه گرفته می‌شود.

الزامات داستان و تخیل عتیق رحیمی زن داستانش را به زبانی رسا و جرأتی کم‌مانند مجهز ساخته و مرد داستان را که در جایگاه سنگ صبور نشسته است به انفجاری انتقام‌جویانه می‌کشاند. ولی همین واقعیت داستانی پیچیدگی و دشواری روند زبان گشودن تن و ذهن را در افغانستان برجسته‌تر می‌کند. افغانستان از زبان‌های بستۀ زنان و مردان و سنگ صبور‌های نترکیده مالامال است.

اما به نظر من آنچه «سنگ صبور» را رمانی ممتاز کرده استعداد و هنر عتیق رحیمی در نمایش فضای آنست. او در این کتاب کشوری جنگ‌زده، گرفتار در جدال غیرت‌های بزرگ و کوچک، درگیر با خشونتی کم‌نظیر و مردمانی بی‌پناه و چاره را در چهاردیواری یک اتاق به نمایش می‌گذارد. از صدای شلیک توپ که «خبر از ویرانی خانه‌ها و رؤیا‌ها می‌دهد» گرفته تا پرت‌گویی زن مجنون همسایه که گروهی جنگجوی دشمن‌خو شوهر و پسرش را سر بریده‌اند و رفته‌اند، همه غریو جنگ خانگی را به درون اتاق می‌آورد.

اتاقی که ساکن و بی‌زندگی، با صدای دم و بازدم مرد میرا و تکان گه گاه پرده‌ای که پرندگان مهاجر بر آن نقاشی شده‌اند، شاهد تکرار بی‌وقفۀ شب‌ها و روز‌هاست. اتاق، پیکر داستان عتیق رحیمی نیز هست که جلوه‌گاه ماجراهای دردآلود و تراژیکی است که بر تن شخصیت‌های حاضر و غائب آن رفته است. اتاق ظرفی است که شعر آنتونن آرتو در آن جاری می‌شود و مسیری را که تن‌ها در متن زندگی داستان می‌پیمایند بازگو می‌کند.

اتاق چندان خالی و بی‌حرکت است که ورود یک مگس و یا تلاش مورچه‌ها برای حمل لاشۀ یک زنبور در آن به نشانی از زندگی تبدیل می‌شود که آن دوربین نامرئی آن را ضبط می‌کند. چیرگی تک‌گویی بر سراسر داستان نبود تبادل سخن میان انسان‌ها را برجسته می‌کند و حضور پر رنگ خاطرات بر خلاء زندگی در زمان حال دلالت دارد. زمان حال در صدای توپ و تانک و اذان که از بیرون می‌آید و یا آهنگ نفس زدن مرد محتضر که در فضای درون منتشر است خلاصه می‌شود. زندگی در حال اغماست. همه جا بوی خاک، بوی خشونت بی‌مهار و خودسر، بوی ترس می‌دهد. ترس دختری نوجوان از خونین نشدن ملافه در شب زفاف. ترس نو عروسی که پسر به دنیا نیاورده است و طرد شده. ترس مرد نوجوانی که میان دو شبیخون برای نخستین بار عشق بازی می‌کند و روسیاه می‌شود. ترس از خدای قهار یا جبار. ترسی که تکرار می‌شود همچون حرکات پی در پی زن در مراقبت از مردش و یا صدای مؤذن که به فواصل معین به گوش می‌رسد.

نویسندۀ رمان دایرۀ بستۀ واقعیت را استادانه توصیف می‌کند و در آخرین جملۀ کتاب دوربین را بر روی پردۀ اتاق، بر فراز تن خونین و به زمین افتادۀ زن، ثابت نگه می‌دارد تا نشان دهد که «حرکت باد پرنده‌های مهاجر نقش شده بر پارچه را به پرواز در می‌آورد.»

اما رمان خود یک گلایه نامۀ پر‌اندوه و جسورانه است . برای پردازش آن سنگ صبوری لازم بود. عتیق رحیمی این سنگ صبور را در زبان فرانسه یافت. او نمی‌توانست آنچه را در این رمان به زبان آورده است در قالب زبان فارسی بگوید. زبانی بیگانه ، با فاصله و غیر‌خودی می‌بایست تا پروا‌زدایی در آن آسان‌تر انجام شود. جایزۀ گنکور پاداشی بر این انتخاب نیز هست.

رونویسی از مجله بی‌بی‌سی 

نوشته شده در ساعت 20:2 توسط دخترک قریه ی تنهایی (خاطره)| |

 

تلنگر....!

نازکتر از بلورم و نرم تر از حریر ،
اگر قصد شکستن داری ،
سنگ! بی انصافی است ،
یک تلنگر کافیست.....!!

نوشته شده در ساعت 21:4 توسط دخترک قریه ی تنهایی (خاطره)| |

روز پدر می آید و او نیست !

پدر،کجا باید سراغ تو را بگیرم؟خانه ات کجاست؟زیر تکه ای سنگ سیاه در جنوب تهران که نام تو را رویش نوشته اند؟لای خاطراتم؟...... کجا؟؟؟؟؟

نمی دانم کجایی،فقط می دانم که این اولین روز پدری است که می آید و تو نیستی....!

پدرجان ! شاید اگر فکر می کردم که قرار است روزی مرا از لبخند هایت محروم کنند بیشتر نگاهت می کردم . شاید اگر روزی که خداوند بساط حیات را از زیر پایت برمی چید پیش تو بودم حالا اینقدر دلتنگ نبودم و شاید اگر روزی که تو را به خاک می سپردند لحظه ای روی ماهت را نشانم می دادند حالا با دیدن عکس هایت اینقدر بی تاب نمی شدم .همه این ها اما و اگر هایی است که دیوانه ام میکنند...احساس خفگی میکنم.

 تو نمی دانی که چه سخت می گذرد این روز هایی که نیستی...هرصبح به انتظار روزی می نشینم که به نبودنت عادت کنم. چه کنم که عادتم نشد و نمی شود و نخواهد شد.

 پدر جان روزت مبارک...!

برایت لالایی یاسین و الرحمن می خوانم تا آرام بخوابی .

 

نوشته شده در ساعت 20:20 توسط دخترک قریه ی تنهایی (خاطره)| |

آبان ماه ،مرگ ناگهانی پدرم زندگیمان را متوقف کرد .چند ماه میگذرد ولی هنوز باور نکرده ایم که او...
  این کلمات را تقدیم می کنم به روح پاک پدرم
 
پدر....

پدرم وقتی‌ مرد

آسمان ابری بود اینجا

و من خواب بد دیدم و از خواب پریدم ناگاه

بعدآن هیچ نفهمیدم

آسمانم تاریک ...دنیایم تیره

آروزهایم بر باد

پدرم وقتی‌ رفت

دنیایم خالی‌ شد

خالی‌ از او...مدتیست جای دستش خالیست

روی تنهایی دستان شبم

روی بی‌ وقفهٔ دل‌ تنگی من

پدرم.......!

خانه پر از یاد نبودن با توست

مادرم خسته و دل‌ مرد‌ست

خواهرم چشمانش

خیره مانده سر ان کوچه مان

پدرم این روزها همه هستند

همه را دارم

لیک در میان همه تنهایم

پدرم با آرامش بخواب که من بیدارم

پر از یادت...پر از عشقت...پر از حس حضورت...

 

نوشته شده در ساعت 18:17 توسط دخترک قریه ی تنهایی (خاطره)| |

 

 

زنان در سرزمین مــــردان.......!

 

بـــا زور چادری بر سرت مینهند

بــا زور به خانـــه شوهـــر روانـــه ات میکنند

به جایت سخن می گویند

برایت تصمیم میگیرند

و حتــی به جایت نفـــس می کشند

 دنیای زنانه ات و زنانگی ات را به هیچ میگیرند

اگر بخواهی اعتراض کنی

با مشت بر دهانت می کوبند!

ایــن نا مــــردان به ظاهر مـــرد

لیک بـــه کدامین گــناه....!

      بــــه کدامین گناه نا کـــــرده!

 

                                                           

تقدیم به تمام زنان مظلوم دنیا ..خصوصا زنان و مادران مظلوم افغانستان

برگزیده ای از وبلاگ خودم به مناسبت ۸ مارس روز جهانی‌ زن

       روز جهانی زن گرامی‌ باد...!

                                                                                   

 

نوشته شده در ساعت 18:34 توسط دخترک قریه ی تنهایی (خاطره)| |

نگاهی بر کتاب( kite runner) (گودی پران)به نویسندگی خالد حسینی

The Kite runner

کتاب kite runner به زندگی دو دوست میپردازد .دو دوست بسیار نزدیک ولی در دو دنیای کاملا متفاوت و از دو قوم متفاوت.یکی هزاره و دیگری پشتون.

نویسنده در کتاب دوستی  و وفاداری و خیانت   را به شکل کاملا گیرا و احساسی در قالب کلمات در آورده است که هر خواننده ای را تحت تاثیر قرار میدهد.

من این کتاب را به زبان سویدی خوانده ام و چیزی که بیشتر از همه در این کتاب ذهنم را مشغول ساخت

این بود که نویسنده سعی کرده است تا تفاوت ها و اختلافات بین دو قوم را به تصویر بکشد.

در کتاب راسیستی(RASISM )و نژاد پرستی موج میزند.نژاد پرستی از طرف  قوم پشتون به عنوان قوم برترو خوار و حقیر شمردن قوم هزاره به عنوان قوم پست.

در کتاب به کررات به عبارت (plattnäsor) یعنی بینی پوچوق و(hazra-råttätare) یعنی هزاره ی موشخور

اشاره شده است.

و این مشکل از طرف نویسنده نمی باشد چرا که نویسنده صرف سعی دارد حقایق جامعه ی افغان را بیان کند....حقایقی بسیار تلخ!

با این که موضوع کتاب به ۳۰ یا ۴۰ سال پیش بر میگردد و با توجه به هین که تمام قدرت آن زمان به دست قوم پشتون بوده و قوم هزاره جایگاه خاصی نداشته ولی اگر با تعمق بیشتری به این مسئله فکر کنیم  :کل این تعصب گرایی ها و قوم پرستی ها نسل به نسل و خون به خون تا به اکنون ادامه یافته است و ما هنوز هم شاهد همچون افکار پست و عقب مانده ای هستیم.

من به حیث یک خواننده این کتاب... از اول تا آخر این کتاب را با احساس نفرت از قوم پشتون خوانده ام

و اگر پشتون ها هنوز نیز  دارای چنین افکار پستی هستند باید بگویم که هیچ تفاوتی با طالبان ندارند چرا که از دیدگاه بسیاری امروز همین پشتون های به اصطلاح روشن گرا هستند که در چهره ی طالبان سایه ی بد بختی و فلاکت را برای مردم افغانستان به همراه آورده اند.

در این کتاب پشتون ها به صراحت افغانستان را  صرف ملک پشتونها میدانند نه هیچ قوم دیگری.

آیا به راستی زمان آن فرا نرسیده که نژاد پرستی و قوم گرایی را کنار بگزاریم و با فکر این که کل ما افغان هستیم به امید آینده ای بهتر باشیم.....!

 

 

 

نگاهی بر کتاب(a thousand splendid suns ) هزاران ماه تابان یا هزاران خورشید درخشان)به نویسندگی خالد حسینی

داستان رمان هزار خورشید درخشان درباره دو زن به
نام مریم و لیلا است.
مریم دختر نامشروع یک بازرگان افغانی است که تا ۱۵ سالگی به همراه مادر ، جدا از
پدرش از زندگی می‌کند ، مرگ مادر باعث می‌شود که پدرش وادار شود مدتی کوتاه او را
در جمع خانواده «واقعی» خود بپذیرد ، ولی در نهایت پدر مجبور می‌شود که برای حفظ
آبرو ، دختر را به ازدواج یک مرد مسن و خشن اهل کابل دربیاورد.
لیلا ، اما ، دختری کاملا متفاوت است ، او دختر باهوش یک روشنفکر افغانی است. دست
سرنوشت باعث می‌شود که این دو زن با هم هم‌خانه شوند ، روابط خصمانه ابتدایی آنها ،
مبدل به رابطه‌ای دوستانه می‌شود که در انتها بیشتر شبیه رابطه یک مادر و دختر
می‌شود.

هزار خورشید درخشان و رویدادهای سیاسی افغانستان
نویسنده در طی روایت داستان ، مروری بر حوادث و رخدادهای سیاسی افغانستان دارد و در
آن داستان افغانستان در یک بازه زمانی ۴۵ ساله از زمان کودتای سال ۱۹۷۳ علیه ظاهر شاه تا افغانستان بعد از ۱۱
سپتامبر ، روایت می‌شود : ورود روس‌ها ، جنگ‌های مجاهدین با روس‌ها ، عقب‌نشینی
نیروهای روسی ، درگیری قوم‌ها و دسته‌های مختلف در افغانستان و رنج‌های بی‌شمار
مردم عادی ، به قدرت رسیدن طالبان ، حادثه ۱۱ سپتامبر و پس از آن

 

 

نوشته شده در ساعت 19:54 توسط دخترک قریه ی تنهایی (خاطره)| |

                                                                                       

!......به یاد آن روزها

  

 با گریه های یک ریز      

مثل ثانیه های گریز           

          با روزهای ریخته در پای باد

با هفته های رفته...

با فصل های سوخته...

با سال های سخت...

رفتیم و سوختیم و فرو ریختیم......

ثانیه ها و دقایق....روزها و شب ها

ماه ها و سال ها از پشت هم گذشتند

و خطوط حادثه از روی خاطراتمان عبور کردند

گاهی آرام آرام به آرزو هایمان جان بخشیدیم

گاهی به شتاب یک ترانه ی شاد رسیدیم و گاهی به غربت غمی گنگ

دوست داشتن و نفرت را در پاییز و بهار مرور کردیم

و در کشاکش لخظه های بی قراری و دلتنگی کنار هم بودیم

گداختیم...نواختیم...قاه قاه خندیدیم و به هق هق گریه افتادیم

جاده های عاشقی را پا به پای هم گشتیم ولی...به انتهای یک جاده هم نرسیدیم

قدمی رفتیم و از رفتن باز ماندیم....!

سلام کردیم و بدرود گفتیم..............!

 

 

.!...... Remember those days

 

With the cry of a small

Find like s escape

 ... With weeks gone

...With chapters burnt 

With years of hard

 ..... Fuel and down and went to Friend

Seconds and minutes days and nights 

 
Months and years behind the crossed

And lines from the incident to mines Password

Sometimes our lives slowly desire

Sometimes accelerate a happy song reached the sky, and sometimes irrational

To love and hate in the fall and spring, we reviewed

 ...... ha ha ha luaghed and sob sob we cried

...   Road of Love and foot to foot time , but

 we didnt to any end of the road   .....  

 !...!we  Went a step and stopped 

!........Hello and Goodbye, we told

 

  

 .......... School days to remember

Dedicated to all my friends who is always with me

 

 

به یاد روزهای خوش مکتب ..............

 نوامبر ۲۰۰۹

نوشته شده در ساعت 20:29 توسط دخترک قریه ی تنهایی (خاطره)| |

                                                                                                                                                                                                                 

                  

              اینبار در خواب می آیم

                         آنقدر راه می روم
                                          راه می روم
                                                      راه می روم
                                          تا به آخرین پس کوچه ی دنیا برسم.

                             شاید در انتهای جهان
                                    دری باشد
                                        که تو
                                         پشت آن
                                                    در انتظار من
                                                           به خواب رفته ای...
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ساعت 18:21 توسط دخترک قریه ی تنهایی (خاطره)| |

                                            

                                              

 خسته ام از این روزها......!                                

و بی نهایت دلتنگ

خانه ی دلم غمگین است

و  هیچ میلی برای نوشتن نیست

روزهاست که اندوهی گنگ

مرا در نفس هایم حبس می کند

خسته ام ....خسته از این جـــدایی

و دلتنگ از زمانه

و گیج این لحظه های  گنگ و خیس

 و غربت این روزهای خالــــی....

خسته از این روز های بیهوده و کدر....

و این شب های بی هیاهو...

خسته ام از این همــــه تکــــرار......!

بعد از آن  جـــدایی ....

گویی بادی شدید وزید و تمام هستی ام را با خود برد....

از آن روز به بعد احساس آوارگی میکنم....

 

 

 

امان از این جـــدایی .....!

امان از این آوارگی.....!

و امان از این دلتنگــــی.....!

 

 

                             

 

 

تقدیم با یک دنیا دلتنگی به عزیزانم  که به اندازه ی صد دنیا ز من دورند.....

juni _2009

 

 

پ ن:از آن روز به بعد احساس آوارگی میکنم.

نوشته شده در ساعت 15:22 توسط دخترک قریه ی تنهایی (خاطره)| |


Design By : Night Skin